تبليغاتX
nasle3 نسل نوين - آنچه که شاهزاده رضا پهلوی بايد بداند،چست؟
جوانان امروز مدير نـيـک جعفرزاده

 

امروز روزی است که بايد رُک و جدی با نسل حاضرسخن راند. نسل امروز

خيلی جدی وخشن با نسل پيشن خود سخن ميراند و صدها پرسش برای بازگو کردن

برای نسل گذشته خود دارد. تشنه بدنبال واقعيات است. حق اوست که بداند.

نسل امروز نسل گذشته را مسئول بسياری از بدبختی ميداند.

نسل گذشته را بايد فراموش کرد. چه از سياسی و غير سياسی نسل گذشته در مقابل نسل

نوين روسياه است و جز تجربه منفی و کارنامه سياه چيزی در بساط ندارد. اين فکر نسل

امروز جامعه ايران است.

واقعيتها را با هر اندازه تلخ بايد بپذيريم که بيشتر سبب پيشرفت کشورمان ميشود

تا آنکه آنرا نپذيريم و عمری گمراه و آواره باشيم.

شناساندن ساختار جهانی و هرم قدرتها(کارتلها) به مردم سرزمين ما اهميت بسزايی دارد.

هرم قدرت جهانی را معمولاً از بالا به پايين بايد شناخت.

به شاهزاده می گويم که هم کارزای آينده ايران و هم کسانیکه از شاهزاده انتظار معجزه دارند بشنوند.

آنچکه شاهزاده رضا پهلوی بايد بداند براستی چيست ؟ آنچه که برخی از پيروان شاهزاده بايد بدانند چيست؟

چندی پيش سخنان يا پيام شما شاهزاده را شنيدم که مرا برآن داشت فشرده ايی ازتاريخ نيم قرن اخير ايران و قدرتهای جهانی را دراين روزهای پايانی عمر رژيم ضد بشری و ضد ايرانی بنمايش بگذارم. زيرا بيش از اندازه دمکرات بودن شاهزاده مرا بياد جريانات سياسی زنده ياد محمّد رضا شاه انداخت

هنوز مسائلی که در نامه پيش ازجريان رفراندوم به شما نوشته بودم ، موضوع تازه روز(اکتوئل) می باشد. ( جنگ وسايرجريانات سياسی که در پيشروی ايران است)

پيش از آنکه به مسائل جهانی بنگريم، نگاهی کوتاه به تاريخ رضا شاه پهلوی و محمد رضا شاه پهلوی مي افکنيم . شاهزاده ميتوانند جايگاه خود را دراين ميان دريابند. بعبارتی آيا شاهزاده توانسته است از پدر و پدر بزرگ گراميشان تجربه لازمه را دريافت کنند ؟ (مقايسه ميان آن دو)

رضا شاه که خود برخاسته از ميان مردم بود برای قدرت خود تلاش فراوان نمود. يعنی از سرباز بودن تا عاليترين مدارج آن يعنی شاه ايران را طی نمود. بهمين دليل هم ارزش و اهميت قدرت را ميدانست.

قدرتی که در خدمت مردم و آبادانی ميهن بود. آنچيزيکه مرکز صقل سخنم است ، اقتدار است. اقتدار يا

چيرگی خاص رضا شاه بر ايران و تماميت ارضی آن قابل ستايش است. قدرت بی اقتدار مانند پول

بی پشتوانه است که به تورم ختم ميشود. از تسلط بر کابينه گرفته تا يکپارچگی خاک ايران و آبادانی

ايران که براستی شايان ستايش است.

وقتی نوبت به شاهنشاه محمد رضا پهلوی رسيد ، خوب دقت کنيد لقب شاهنشاه به آن روانشاد داده شد.

آن نشان يا لقب به رضا شاه هم داده نشده بود. پس بنابراين وقتی کسی لقب شاه شاهان بخود ميدهد بايد

از هر لحاظ برتر باشد يعنی اقتدار او دست کم بايد ازساير شاهان بيشتر باشد.شاهنشاه يعنی برتر از همه شاهان کنونی جهان اروپا و آسيا ! درصورتيکه اصلاً اينگونه نبود. شاهنشاه جهان همانا کنسرنهای بزرگ جهانی هستند. البته بعداً بيشتر به آن اشاره ميکنيم.

تنها دمکرات بودن کافی نيست. تنها خوب بودن در اين جهان پرتلاطم بسنده نمی کند.

محّمد رضا شاه پهلوی مدرنيته آورد ولی مردم را هماهنگ با مدرنيته بجلو نبُرد. نگهبانی از اين مدرنيته را جدی نگرفت. مدرنيته را از گزند آفتهای آنتی مدرنيته اسلامی در امان قرار نداد.

در ايران ديسکو،صنعت و تکنولوژی آمد ولی فرهنگ هماهنگ سازی و

تطابق مردم با مدرنيته همتراز و همراه نبود . اين بدان معنا نيست که هيچ کاری صورت نگرفت.

شاه شتابان فراتر از زمان خود و مردم جامعه حرکت ميکرد. عدم تطابق حرکت مردم و انديشه

آنان همراه با مدرنيته و تکنولوژی حاضر درجامعه کاملاً محسوس بود. مردم غرق خرافات بودند.

قسمت بزرگ جامعه ايران هنوز در خرافات مذهبی بسر ميبردند. جامعه، بی حجابی زنان و مشارکت آنان را در لايه های مختلف جامعه را پذيرا نبود. بايد روی آن کار ميشد. البته نقش قدرتهای خارجی

در دامن زدن به برخی مسائل از ديده ما دور نيست. ولی کارهايی بود بنيادين که ميشد

آنها را انجام داد.

جناب شاهزاده ايرادی اگر به محمد رضا شاه وارد بود به يقين آن ايراد برخورد با سياسيون نبود.

در آن روز اپوزيسيون ايرانی مانند حماس امروزی بودند که اگر مانند آن غول از شيشه در می آمدند

کار مردم ساخته بود. چه آن چپ وابسته به روس آدمخوار چه از نوع اسلامی آن.

کما اينکه از آن شيشه هم در آمدند و روزگار مارا سياه کردند.

ايراد در برخورد سُست با آنان بود. من اين حرف را بدون تعارف می گويم و تا آخر عمر نيز

بدان پايبندم. آنانی که امروز از زمان پهلوی ايراد ميگيرند همان حماس های ديروزی چپ و

راست هستند. اينکه امروز برای ما دمکرات شدند و يا سوسياليست بحث ديگری است.

نه آنکه آنان را از بين می برديم يا با آنان برخورد فيزيکی می کرديم .خير.

تنها کافی بود ماهيت آنان را برای مردم رو می کرديم. از رساله خمينی تا ديکتاتوری

پرولتاريا وکمونيستی. از کشتار استالين تا کشتار محمّد. بی باکانه همچون رضا شاه.

با کسانی که زبانی جز زور نمی فهمند، بازبان دمکراسی با آنان سخن راندن مسخره ايی

بيش نيست و بيشتر به آنان ميدان ميدهد. همانطوريکه در اروپا احزاب چپ و راست تندرو

و نژادپرست ممنوع می باشد.

در جهان امروز چه نظامی است که بی عيب و ايراد باشد. مطلق گرايی احزاب و سازمانهای

ايرانی خود نشان عقب مانده گی جامعه ايران است. ( ويژه جهان سومی ها)

در اينجا دنبال مقصر نيستيم بلکه بدنبال نقاط ضعف هستيم که از آن درس بگيريم و آنرا تکرار نکنيم.

هدف ما داشتنی ايرانی آباد و مدرن برای تمامی نسلهای آنست.

دردرجه اوّل داشتن يک خانه امن برای هرايرانی بدور از انديشه و طرز فکر آن.(درچهارچوب قانون)

محمد رضا شاه پهلوی خود خواستار اين شرايط بود اما در شيوه اجرای آن در جامعه و جدا سازی

آن از مذهب و روحانيت که بزرگترين دشمن و آفت مدرنيته بود،ضعف نشان داد.

آری شاهزاده.

شما از زيبايی دريا می گوئيد ولی من می گويم چند متر پايين تر زير همان آب خوش رنگ

دريا ،کوسه ماهی ماهيان ديگرمی دَرَد و اعلام قلمرو می کند. جناب شاهزاده نمی توان با پيراهن

سفيد در کارگاه مکانيکی سياست کار کرد وهيچ لک و سياهی بر پيراهن نداشت.

آری نمی توان در عالم سياست وارد شد و مدام از خوبیها و نيکی ها سخن گفت و از خصلت و

سرشت ذاتی سياست که همانا محافظه کاری و نان را به نرخ روز خوردن است، چيزی نگفت.

دموکراسی يک امر نسبی در جهان است نه مطلق.

در جهان سياست اگردولتی يا سياستمداری فرق و فاصله بزرگ ميان سياست ايدآليستی و سياست رآليستی را نداند به يقين کشورش باز در همان دايره درماندگی و عقب ماندگی خواهد چرخيد.

يکی از ويژگي آخوندها صرف نظر از عقايد پليدشان، همانا شناخت کامل از عقايد و رفتارها

و مناسبات آنها با روح جامعه و با اوضاع اجتماعی پيرامون آنهاست که همان سياست رآليستی

به معنای واقعی کلمه ميباشد. (البته درجهت منفی) کاربرد داشت.

نبايد يک مدينه فاضله در ذهن داشت و اوضاع جهان را از پشت عينک خوش رنگ دلخواه

نگريست. زيرا آن جامعه دلخواه رويايی که درذهن خود ساخته ايم با اندک برخوردی با واقعيات

تلخ جامعه در هم خواهد شکست و از هم خواهد پاشيد.

ما اگر بخواهيم تفاوت اينگونه سياستها را از هم تميز دهيم کافی است به يک آمار سطحی در جامعه

خودمان بنگريم . اگر بخواهيم يک کارنامه سياسی برای زنده يادان محمّد رضا شاه پهلوی و رضا

شاه پهلوی در ايران درنظر بگيريم،خواهيم ديد که کارنامه رضا شاه پهلوی بمراتب در بيشتر موارد

بالاتر بوده و هست. يکی از آن موارد در کارنامه، اقــتـدار ميباشد که شامل تسلط بر مديران و وزيران

کشور و موارد ديگرميباشد. سياستمدار بسيار عالی و متناسب با زمان خود بود. در سياست خارجه با بدشانسی روبرو گشت.زيرا در آن زمان جهان با جنگ جهانی روبرو بود و رضاشاه بروی متحدين (آلمان)تمرکز کرد که با پيروزی متفقين ورق برگشت.

براستی چرا رضا شاه در جامعه ايران ازمحبوبيت بيشتری برخوردار است؟ با اينکه شايد از نظر

تحصيلات از محمّد رضاشاه مراتب کمتری داشت؟ اين پرسشی است که هم شاهزاده و هم

کارزای آينده ايران می توانند پاسخ مناسبی در ذهن خود برای آن بيابند.

دولت ترکيه با آن همه اشکال و ايراد ديروز و امروزش خواهان رفتن به اتحاديه اروپا

است ! ولی شاه ايران را ديکتاتور قلمداد ميکردند !

پس نتيجه ميگيريم که برای کل مردم يک جامعه اين مهم است که چه کسی هرچند با زور

برای آنان رفاه ايجاد ميکند واز آن رفا و آسايش خوب مراقبت ميکند.

(نمونه بارز امروزی، شرکت دولت تونی بلـِر در جنگ عراق و برنده شدن دوباره او در انتخابات)

البته ما ميدانيم که درآينده بسيار نزديک حکومتی دمکرات متناسب با حال و روز مردم ايران خواهيم

داشت و حکومت يا دولت تک نفره دوران خود را سپری نمود. امّا نوع و شيوه سياست مهم است نه

نام های گوناگون حکومتی.

نـگهداری از دمکراسی بستگی به بهايی دارد که مردم يک سرزمين بابت آن می پردازند

در اينجا برخيها گمان نکنند که هدف ما بازگشت يک حکومت فردی يا سلطنت فردی است.

نخير. خوشبختانه بيشترين کشورهای دموکرات جهان مشروطه پادشاهی هستند و ما در آن

راستا گام بر ميداريم.

البته بيش از حد دمکرات بودن شاهزاده رضا پهلوی و اينکه چقدراز گذشته درس گرفته است ديگر

مرا نگران نمی کند. زيرا در يک سيستم مشروطه پادشاهی قدرت و اقتدار با پارلمان ودولت خواهد بود،نه فرد. در مشروطه پادشاهی نيز شاه اختيارات اجرايی ندارد. ( می بينيم که با وجود آن مردم

ايران انتظار معجزه از شاهزاده دارند)

ولی آنچه که سبب نگرانی می شود،آنستکه کارزای آينده ايران چگونه منشی خواهد داشت. دوّم

اينکه مردم تا چه اندازه ميتوانند خود را با مسائل روز و دمکراتی تطبيق دهند و آيا توان نگهداری آنرا

دارند يا نه؟ آيا مصوّبه آن پارلمانی که خواهان آن هستيم ،قدرت اجرايی خواهد داشت؟

برابری همه مردم در برابر قانون و پياده کردن آن در جامعه ايی که اکنون با آن روبرو هستيم تا

چه انـــدازه قابل اجرا است؟ جامعه ايی که ما اکنون با آن مواجه هستيم ،جامعه ايی نيست که آقايان

روشنفکران گمان کنند بتوانند يک شبِ دموکراسی مدرن را به آن تزريق کنند.

رژيم جمهوری اسلامی جامعه ايران رابينهايت آلوده کرده است و فاصله ميان مردم را با

مطبوعات ،آزادی،قانون،دموکراتی و... چند برابر کرده است. عادت دادن مردم به کـُرنش

در برابر قانون ،راه طولانی و مجری مقتدر می خواهد.

همين که مردم ايران انتظار دارند کسی آنها را برهاند، همينکه انتظار معجزه از شاهزاده دارند،

خود نشانگر ژرفای دردناک آن جامعه است. اين امر نشان از يک بی تفاوتی ملّی دارد.

راحت طلبی به يک بيماری ملّی تبديل شده است.

آری شاهزاده . تمامی اين موارد....اسباب نگرانی مرا ايجاد ميکند.

فقط با حرف نيست. در معيار عمل بسيار پيچيده تر از آن خواهد بود که تصّور آنرا ميکنيم.

هارمونی سياست خارجی ما با کارتلهای بزرگ جهانی درآينده ضامن تداوم حکومتی خواهد بود

که قصد پی ريزی آنرا داريم. (دوصد گفته چو نيم کردار نيست)

نکته بسيار مهم ديگرکه بايد به آن اشاره کنم ملّی گرايی است .

همانچيزيکه سبب سرنگونی بسياری از رژيمها می شود.

آن مورد مهم ملّی گرايی يا ميهن پرستی و آميخته کردن آن با سرمايه و منابع و ثروت ملّی ميباشد. نوعی ملّی گرايی کـّله شقانه که بدور از هرگونه درايت و تاکتيک سياسی ميباشد.

آری نفت . بجای اينکه نفت عامل خوشبختی ما را فراهم کند تا کنون بيش از نيم قرن

سبب بيچارگی ما شد.!

اين اشتباه را دکتر مصدّق و خود محمّدرضا شاه در اواخر دوره حکومت خود مرتکب شد.

آنها در شناخت ساختار جهانی (کارتلها) تنها نوک قلّه کوه يخ را ديـدند از قسمت غول پيکر آن

اطلاع دقيقی نداشتند بهمين جهت در برخورد با آنها نيز دچار خطای مُهلک شدند.

يا اگر ساختار قدرت جهانی را هم شناخته بودند برای مقابله با آن خودرا بر پايه مردم(که

دانش سياسی نداشتند ودارای ذات دوگانه بودند) ويا بر پايه ثروت ملّی، متکی واستوار نمودند

که نتيجه ايی چيزی جز شکست نبود.

ميهن پرستی و گرايشات ملّی درجات گوناگونی دارند. بويژه امروز که جهان حرکت بسوی

گلوباليزاسيون و جهانی شدن دارد، ملّی گرايی نوعی مانع محسوب میشود.

در تصميم گيری سياسی نبايد غرور ملی از نوع حاد آنرا در امور سياسی واقتصادی دخالت داد.

زيرا نه با شعار اينتر ناسيوناليستی سرمايه تطابق دارد و نه با جامعه جهانی . پس از همان ابتدا

بايد به تعصب ملی که تواماً با خشونت و بيراه سياسی است، ميدان نداد. ميهن پرستی و ملی گرايی راه و روش ويژه خود را دارد. درک نادُرست از آن ايران را از جامعه جهانی دور می کند.

مجبورم کمی موضوع را بيشتر باز کنم که موجب سوء تفاهم نشود.

همين کلّه شقی ملّی را ژاپن نيز داشت که تاوان سختی بابت آن پرداخت کرد. ولی بايد

يادآور شد که باز با همان سرمايه و اجازه آمريکا بود که ژاپن امروز تبديل به غول صنعتی

گشت. آلمان هم به همين شکل. جهان علی رغم برتری طلبی کشورها يک نظمی در آن حاکم

است. يک نظم در درون بی نظمی. همانند نظم طبيعت.

گمانه زنی نشود که غارت ثروت ملّی يا از اينگونه مسائل کهنه شده و دِمـُده شده سياسی، مورد

نظر من است .خير.(اگرچه با همين به اصطلاح ملّی گرايی تا حالا بازنده بوديم و تمام ثروت ملّی را نيز

از دست داديم)

بايد برخی قدرتها و قوانين های جهانی ،(چه زور يا غير زور) باور داشت و بعنوان واقعيت تلخ

پذيرفت. حال چه از اين جريانات خوشمان بيايد چه نيايد، اين حرکتی است اجباری وما در اين

جهان زندگی ميکنيم و با اين جريانات سروکار داريم. بعبارتی سرنوشت ما و سرنوشت

سياسی اقتصادی کشور ما هم با همين جريانات رقم می خورد.

در درجه اول همه ميدانيم که امروز جهان و بويژه کارتلها و کنسرنهای جهانی تکاپوی

عجيبی بر سر انرژی دارند. بهتر بگويم نفت. هر مانعی که کانون بهره برداری

انرژی را و سود هنگفت از نفت را به تنگنا بکشاند، خطر سرنگونی او را تهديد ميکند.

شيوه برخورد ايرانيان از ابتدا با منابع انرژی و شيوه بازرگانی آن اشتباه بوده و هست.

بايد بپذيريم که اشتباه بود. يک مثال دراين باب.

نشان و آرم دروخانه ها خود برهانی است آشکار که با جهان سياسی و اقتصادی امروز ما

تطابق دارد. زهر مار کشنده است ولی نشان داروخانه ها ميباشد. اگر با آن زهر درست

رفتار شود خود بهترين داروی دردها خواهد بود.اگر ما ابتدا راههای برخورد با ابـَرسرمايه ها

را ميدانستيم مانند خاصيت مثبت زهرمار، کار ما به اينجا نمی کشيد و ايرانی صنعتی و توانمند

داشتيم. ديگر آن تئوری مرده است که هر کسی دَم از مردم و تقسيم منابع ملّی زد، درست

ميگويد و در راستای ملی و ميهنی گام برميدارد.

درآمدهای حاصله از خالص و ناخالص ملّی را ميتوان در راستای آبادانی کشور بکار بُرد امّا

اينکه انحصار دولت يا سياست دولتی بر برخی منابع انرژی و معدنی سايه افکن باشد، برابر

با خود کـُشی ملّی. نمونه آنرا ديديم و می بينيم.

ملّی گرايی مقوله ايی بسيار حساس است و در بيشتر موارد بر ضد ملّت تمام ميشود

بايد مرز و حدود آنرا شناخت . (ازماست که بر ماست)

بايد ساختار و بافت جامعه جهانی را به مردم آموزش داد. بازيابی هويت ملی بايد ما را

در راستای جهانی شدن و ارتباط با سا ير ملل يارا باشد نه اينکه متعصب کند و

در برابر جريانات مقتدر جهانی قرار دهد.

اگر ما سياست مدبـرانه ميداشتيم و بر سر ملّی شدن نفت اصرار نمی ورزيم ، به احتمال قوی

امروز هم تراز ژاپن در آسيا بوديم. کلّه شقی غير منطقی آغشته به ملّی گرايی دوگانه و بی پايه

آنهم عجين شده با فرهنگ قرون وسطی ايی .

مسئله نفت اکنون درست مانند آن ضرب المثلی شده که می گويد ، نه خود خورد نه کس دهد ....

آری شاهزاده.

ما نمی توانيم در يک مورد خواهان دمکراسی در ايران باشيم و در جای ديگر به برخی

مذاهب که اساساً با دمـُکراسی منافات دارد و حرمت انساني را زير سئوال میبرد، آزادی

دهيم. امروز ديگر تعريف ساده دمکراسی با راًی اکثريت هم در جهان جايی ندارد.

ديديم که در فلسطين در يک انتخابات نيروهای تندرو که ترور اساس آنان را تشکيل ميدهد به پـــيـــروزی رسيدند!

آيا جهان بايد آن را بپذيرد؟ البته خير. ديديم که مورد تحريم جهانی نيز قرار گرفت.

اميدوارم در حکومت آينده که بزودی در ايران تشکيل ميشود اين مورد حساس را

دولتمردان مد نظر قرار دهند. هر چيزی که مردم خواستار هستند نمی توان بعنوان احترام

به رای اکثريت آنرا بعنوان دموکراسی پذيرفت. درست مانند سال 57 که مردم بدنبال

آخوندها راه افتادند. گمان ميکردند پول رايگان دريافت ميکنند.

شما اگر يک انتخابات آزاد در الجزاير وافغانستان يا هر يک از کشورهای خاورميانه برگذار

کنيد،خواهيد ديد که قوانين اسلامی بگونه ايی درآن گنجانده شده است که مغاير

آزادی و حقوق بشر است. بهمين خاطر است که انتخابات و همه پُرسی در کشورهای

خاورميانه بايد مشروط باشد.مشروط به شرايطی که کنوانسيونهای جهانی حقوق بشر بتصويب رساندند. تنها اکتفا به رای اکثرِيت برای کشورهای خاورميانه زهرآگين است.

خيلی ها بويژه زنان از اين اينگونه سنتهای بومی رنج ميبرند.

اينجاست که ميگويند داشتن دموکراسی نيازمند فرهنگ دموکراتيک نيز می باشد.

اکنون میپردازيم به آندسته از کسانيکه انتظار معجزه از شاهزاده داشتند و هنوز هم

برخيها که چنين انتظاری دارند.

همانطوريکه اشاره کردم معمولا مردم منفعل (پاسيو) وبی برنامه هميشه انتظار معجزه

يا کمک از جهان غيب دارند. اگر مردم ايران فرضاً مانند مردم فرانسه بودند اينقدر

دنبال رهبر نبودند و خود تعيين کننده جريانات سياسی بودند ، ديگر رهبر نياز نداشتند.

بلکه دولت سياسی يا رهبريت جامعه مجبور می بود خود را با آنان وقف دهد.

چه کنيم که نمی شود ايرانيان را با مردم فرانسه و يا جای ديگر مقايسه کرد.

وقتی انسانی بيمار ميشود طبعاً به پزشک مراجعه ميکند. جـامعه ايران نيز دارای بيماريها

و تيماريهای گوناگون است. بايد چاره جست و آنرا درمان نمود.

جامعه ايی که سياسيون آن بيمار بودندوبرخيها تازه از خواب زمستانه بيدار شدند و برخيهای آن

هنوز در حال در جا زدن هستند.

اينکه ايرانيان اکنون روشنفکر هستند و بيشتر جوانان درونمرز ديگر آگاه شده اند، به اين

سادگيها هم نيست . فرق است ميان نيروی جوان آگاه پشت رايانه نشين با آن جوان آگاهی که

در خيابان حضور دارد. اين موضوع را نبايد دست کم گرفت.

چند درصد جوانان پشت کامپيوتر نشين آگاه هستند؟ چند درصد آنها منفعل و بی تفاوت هستند؟

چند درصد معتاد هستند ؟ همه رويهم رفته شايد مخالف رژيم هم باشند .آيا همه آنها مخالف

فعالند يا منفعل ؟ يعنی مخالفی که بنام مخالف است ولی در عمل توان حضور در خيابان را

ندارد تا خشم خود را بنمايش بگذارد. آگاهی بدون اقدام مثبت انجام دادن به سرنگونی ستمگر

منجر نمی شود.

اين موضوع شايد ساده بنظر برسد ولی سران رژيم سالها بر سر مهار اين نيرو و منفعل کردن

آنها نقشه ها کشيدند.

يک مثال برای اين نمونه همان شعبان جعفری (شعبان بی مخ) است او توانست حرف آخر را در خيابان بزند. با وجود بودن نيروها و انديشه های ديگر نيروی شعبان جعفری بر ديگران غلبه کرد.

چرا ؟ زيرا حرف آخر در خيابان زده ميشود. (ميدان کارزار)

شعبان بی مخ يک فرد نبود بلکه يک فرهنگ بود. يعنی در هر کوچه و برزن ايران

يک رئيس داشت. کسی جرات نداشت در محل ديگر عرض اندام کند. اعلام قلمرو.

مربوط به دولت يا شاه هم نمی شد. اکنون هم اين موجود است.

جامعه ايران بدليل خشونت در خانواده ها و مردسالاری حاکم بر خانواده که آميخته شده با

فرهنگ قرون وسطی ايی اسلامی است، خود ديکتارتور پرور و شعبان بی مخ پرور است.

اين رژيم آخوندی نيست که اين فرهنگ را تزريق ميکند بلکه خود رژيم سوار بر

موج خرافات مردم است. جـــامعه ايی که ديوار بلند ميان دختر و پسر کشيده است.

جامعه ايی که اگر دو نفر قصد ازدواج داشته باشند بايد حتماً چند جمله عربی بخوانند تا

آنها اجازه زندگی بيابند. جامعه ايی که حتی مرده آنرا اگر بخواهند بگور بسپارند بايد

واژه های تازی بخواهند وگرنه چه ها که نخواهد شد.

جـــــامعه ايی که خانواده های موجود در آن با خشونتهايی که يا بدليل مذهبی يا مرد سالاری

يا بيسوادی و يا هر دليل ديگر روح آزادانديشی را در کودکان خود که بزرگسالان نسل بعد

را تشکيل ميدهند، می کـُشد. چنين جامعه ايی جناب شاهزاده گمان ميکنيد چه روشنفکر

سياسی عرضه ميدارد؟ (از کوزه برون همان تراود که در اوست)

نيروهای شاخص تراوش شده ازچنين جامعه ايی عقده های بسياری را همراه خود يدک

می کـِشند که در تمامی زمينه ها خود را نشان ميدهد.

رژيم آخوندی چون خود اين ترفند را ميداند،از جوانان پشت رايانه نشين باکی ندارد. خيابانها را که

در واقع ميدان کارزار هستند در چنگ نيروهای بسيج درآورد. يعنی آنجائيکه حرف آخر زده ميشود.

با گسترش مواد مخدر درميان جامعه قشر جوان را از داشتن توان فيزيکی بر عليه رژيم

ساقط کرد. اينترنت را هم بروی آن پشت PC (رايانه) نشين فيلتر کرده است و آنها را به

چات زدن تنها محدود کرده است.

درضمن جناب شاهزاده نبايد از ياد ببريم که اين مردم همان مردمی هستند که صبح درود بر

مصدق ميگفتند و عصر همان روز مرگ بر مصدق می گفتند.

مثال امروزی که خوب مشکل جامعه ايران را بتصويرکشيد سريال تلويزيونی برره ميباشد.

نکته مهم ديگر تقسيم ناعادلانه و نامساوی نيروها فکری درايران ميان شهرهای ديگردر

در تناسب با تهران است. همانگونه که صنايع ناعادلانه تقسيم شدند.

ما نبايد به مقداری روشنفکر جوان در پايتخت دلخوش باشيم. گسترش دموکراسی و فرهنگ دمکراسی

در سراسر ايران کاری بس دشوار است. يکسان سازی و محو مرکز بازی (سنتراليزم)

نکته ديگر واکنش سياسی شاهزاده با کنشهای سياسی جهان و ايران است.

همانطوريکه شاهزاده ميدانند ايرانيان درونمرز نزديک به 90% شايد هم بيشتر خواهان سرنگونی

اين رژيم هستند حال چه سرنگونی رژيم از طريق نظامی باشد يا گونه ايی ديگر . چرا؟

زيرا برای آنانی که در سياهی زندگی ميکنند از خود سياهی بالاتر که ديگر رنگی نيست.

اگر نيروهايی از درون يا برون گاهاً ادعا ميکنند که نه بهتر است از خشونت دوری گزينيم و

راه و روش صلح آميز را برگزينيم طبعاً کسانی هستند که همراه با خود رژيم و موازی با

آن به ثروت انبوه رسيده اند اکنون بدنبال کانون امنی هستند و يا کسانی هستند که مستقيماً زير

فشار و بدبختی جامعه ايران و رژيم نيستند. زيرا آندسته از اکثريت مردم ايران که در

جهنم زندگی ميکنند، آنها هيچگاه اينگونه نرم و دوّم خردادی فکر نمی کنند.

بنظر من اکنون فرصت مناسبی را که پس از آمدن اسلام به ايران تا بدين لحظه پيش آمده که به

پويايی ايران و بازسازی و بهسازی فرهنگ پرگهر پارسی بپردازيم،نبايد هدر داد.

يعنی فرصت مناسبی (رنسانس) برای ايران پيش آمده که بتوان قرون وسطی ايران

را کنار زد. شاهزاده بداند که هر شخص و مقامی و يا دولتی اين فرصت حساس تاريخی را از

دست بدهد گناه نابخشودنی را مرتکب می شود. بهتر بگويم مرتکب جرم شده است.

نبايد به اين بهانه که برخی از نسل گذشته چون اعتقادات مذهبی دارند یا به بهانه احترام

به اعتقادات مذهبی مردم، نسل نوين را ومدرنيته ايران را قربانی آنان کرد.

رفـراندوم و نيروهای اپوزيسيون.

برخورد ديگر شاهزاده با جريانات سياسی ، باور شاهزاده به نيروهای به اصطلاح سياسی

يا اپوزيسيون برونمرز است. از جمله ملاقات برلين و شهرهای ديگر

در مجموع بايد گفت هر کس بر اپوزيسيون برونمرز حسابی باز کرده باشد وقت خود را از

دست داده است . ديگر گمان نکنم نيازی به تشريح و توضيح جزئيات آن باشد.

خود شما شاهزاده بايد بياد داشته باشيد که جريان اعتصاب غذايی که همصدا با اعتصاب

غذای دانشجويان درونمرز داشتيد چقدر از آنهمه ايرانی مقيم آمريکا آنجا آمدند ؟!!

در صورتيکه برای تفريحات لاس وگاس ... هزاران نفر سراسيمه ميشوند. در اروپا هم

همينگونه است . از اينجا ميتوان ميزان ميهن دوستی ،بی اعتمادی،بی تفاوتی....را سنجيد.

ميزان پناهندگانی که همه بدون استثنا سياسی هستند و يا خود را سياسی می نامند همينکه

به هدفشان رسيدند ديگر نه از وطن خبری است نه از نمايش ضد رژيم.

اگر بخواهيم در نظر بگيريم همه ضد رژيم هستند ولی اکثراً منفعل (پاسيو) که حرکت ثمربخشی

از آنان سرنمی زند. درست مانند همان حرکت درون ايران جوانان منفعل و غير اکتيو پشت

اينترنت نشين که توان نمايش ضد رژيم را ندارند. ملّتی خسته و نا اميد بدنبال آسايش و در عين

حال منتظر فرصتی مناسب است. سرکوب خيزش 18 تير و عدم حمايت جهانی آنان را

نااميدتر کرد. خستگی درچهره ايرانيان درون و برون به وضوح ديده ميشود.

آری شاهزاده. اين نسل ما درست آنگونه شده که گويا،

کاوه ايی که پـُتک ندارد. آرشی که کمان ندارد. رستمی که دليری ندارد....

همه منتظر ناجی هستند که آزادی را برای آنان فراهم سازد.

درست همين موضوع بود که بارها گفتم که اگر کاوه و آرش ها برنخيزند

بجای آنها رابين هود آمريکايی فرشته نجات ايرانيان خواهد بود.

.

مورد ديگر رفراندوم است. جناب شاهزاده باور کنيد اگر مفاد متن رفراندوم را

چه شما تنها می نوشتيد چه سازگارا نمی بود يا کس ديگری می بود يا حتی کوروش

بزرگ از آرامگاه خود بيرون می آمد و متن اين رفراندوم را تنظيم ميکرد، بازهم

اين رفراندوم اثر بخشی نداشت. در عمل هم ديديم. عـلّت چيست؟

علت اصلی اشکال درموتور اين کاروان بود که خاموش بود. اين مردمی که رژيم آخوندی

از خيزش آنها از آغازهراسان بود ، طبعاً برای مهار آنان و منفعل کردن آنها و بی تفاوت کردن مردم

از همان ابتدا هم چاره ايی انديشه کرده است. از مواد مخدر ارزان گرفته تا کشتن و... بهره

گرفت.

آثار آن هم به خوبی آشکار است. اميد آنان نااميد شده است و انگيزه ايی برای خيزش فعلاً

نمی بينند.

آن سرخوردگی که پس از سرکوب خيزش همگانی 18 تير به مردم دست داده است، بسيار مشکل

است انگيزه نوينی به آنان داد تا موتور اين خيزش يا جنبش رفراندوم بحرکت درآيد.

الته اين بدان معنا نيست که هيچ کاری نکنيم.

اين انگيزه را اگر جامعه جهانی محکم پشت مردم ايران بايستد و مردم مطمئن باشند که پشتوانه ايی

دارند و ديگر هيچ دولت غربی و يا شرقی با رژيم آخوندی معامله نميکند، پشتگرمی خاصی به

آنان دست ميدهد. اميد تازه ايی در آنان دميده ميشود. شايد درآنصورت بتوان موتور اين کشتی

را بحرکت درآورد و روح تازه ايی در جنبش دميد.

اما اساساً چه نيروهايی از داخل رژيم خواهان پيوستن به رفراندوم بودند وچرا؟ ميتوان پاسخ

مناسبی برای آن يافت .

دانشجويان درونمرز نيروی محرکه رفراندوم نبودند بلکه آنها به آن سمت کشيده شدند تا بتوان شايد

فشاری به رژيم آورده شود. گروهی ديگر از درونمرز بودند که آنها را می توان نيروی محرکه

درونمرزی ناميد. مثالی در اين باب.

هرگاه هر مجرمی از کاری که انجام ميدهد تا وقتيکه بدام نيافتد و از آن کار درآمد

خوبی هم داشته باشد، به روال کار خود ادامه ميدهد. اما وقتيکه بدام قانون افتاد ابراز پشيمانی ميکند

و خواستار بخشش است. اين يک قائده کـلّی در سراسر جهان بشری است. دراين

رژيم از ابتدا کسانی هم آوا و همصدا و هم پا با رژيم حرکت کردند و کم و بيش در جنايات رژيم

سهيم بودند و سپس کنار کشيده و به اندوختن سرمايه پرداختند. اکنون که اوضاع را تنگ ديدند برای

فرار از آن تنگنا بدنبال نکات مثبت دموکراسی در جهت تداوم آرامش خود و سرمايه خود هستند.

بهتر بگويم آن قسمتهايی از دموکراسی که برايشان می چربد.

اين طيف از هواداران يا نيروهای محرّک رفراندوم نيز در ايران زياد هستند.

اين پرسش را که اگر رژيم برگشت با پاسداران و حاميان رژيم چه ميکنند، عمدتاً از

همين طيف شنيده ميشود.

آنچيز که بسيار مهم است تشخيص دادن پيروان رفراندوم و نيروهای محرک آن است.

چون نيروی محرکه رفراندوم از ابتدا از کانونهای غير دانشجويی و ملّی بود نقش مهمی

به هدف نرسيدن آنرا نيز ايفا نمود. يعنی اگر نيروی محرکه رفراندوم ، مردمی می بود و

از درون جامعه برمی خاست يقيناً پيروان انبوهی بدنبال ميداشت.

رفراندوم اساساً چيز خوب و دموکراتيکی است. اما چگونه و کجا و در چه شرايطی از آن

بهره برداری ميشود، نقش بسيار اساسی بازی ميکند. رفراندوم اگر درست بهره برداری

نشود ميتواند رنساس ايران را بتعويق بياندازد. يعنی درختی که شاخه بال آن بريده شود نــــه

ريشه آن. درست همينجا جنگ و جدال اصلی ميان موافقان و مخالفان رفراندوم است.

در ميان حاميان چپ رژيم و خاتمی چی ها هم هستند که خود را دشمنان سوگند ياد کرده باصطلاح

خودشان امپرياليست ميدانند. کسانيکه رونما را عوض ميکنند و باطن آنها هيچگاه تغيير نکرده و

نمی کند. همان کسانيکه شاهزاده در برلين با آنها صحبت کرد. يک صحبت بی نتيجه و وقت از دست

رفته بايد تلقی کرد. (البته نه تمامی حاضرين جلسه)

زيرا اتحاد با کسانيکه از اساس و بنيان مخالف سرمايه هستند يا حتی پرچم سه رنگ ايران را

قبول ندارند، تلاش بيهوده ايی است. همين موضوع سالها انرژی اپوزيسيون را هرز داد.

بـــزرگترين عامل و نيروی محرکه رفراندوم دولتهای غربی بودند. چــرا؟

رفراندوم از ديد دولتهای غربی يک آلترناتيو غير نظامی بود که اگر احيانا رژيم

از مسئله اتمی کوتاه آمد و راه بدور از خشونت را برگزيد، می تواند به رفراندوم تن در دهد.

که طبيعتاً هوادارانی در تمامی طيفهای سياسی می تواند داشته باشد. از بدنه رژيم گرفته که

بدنبال گريز هستند تا احزاب و سازمانهای ديگر. اين موضوع بايد از ابتدا به مردم گفته ميشد.

ديديم که در همان ابتدا تونی بلر هم از طرح رفراندوم حمايت کرد.

اين طرح با آمدن احمدی نژاد و سپاه به قدرت، خود بخود منتفی شد. زيرا اگر رژيم

خواستار رفراندم بود رفسنجانی يا معين.. را بر مسند قدرت می نشاند.

جناب شاهزاده تمام تمرکز ما بايد بروی آن نسل جوان درونمرز باشد که اپوزيسيون واقعی ايران را

تشکيل ميدهند. کارنامه اپوزيسيون برونمرز را خوب بدقت بررسی کنيم و با کارنامه اپوزيسيون

درونمرز نيز مقايسه کنيم،خواهيم ديد کارنامه برونمرز در جهاتی منفی نيز بوده است.

درونمرز باز با آن همه فشارهای رژيم با تمام ابزارهای ممکنه ،

از رسانه های گروهی گرفته تا مواد افيونی و قتل کشتار .. توانست آنچنان کارنامه درخشان

داشته باشد.

درست است که حرکت خروشان همچون اوکرايين و انقلابات رنگين نداشتند ولی برخاستند.

آری اپوزيسيون درونمرز 18 تيررا آفريد که سرتاسر ايران را فرا گرفته بود.

اما جهان نخواست آنرا بشنود. اکنون که افسرده و دلسرد شده ،جهان بدنبال شنيدن صدای

مردم يا شورش داخلی است. (بيابيد پرتقال فروش را)

در همان زمان من يادم است که برخيها ازهمان به اصطلاح اپوزيسيونهای چپ که حامی خاتمی

بودند به قيام دانشجويان لقب اوباش هايی دادند که از خارج دستور می گيرند. شگفت زمانه اي است.

بــــــــگذريم. سيری بود در گذشته که شايد چراغ راه آينده ما باشد.

ما از خدا ميخواهيم که تمام گروه به اين نتيجه برسند که برای آزادی ايران ابتدا بايد دشمن مشترک را

را از ميان برداشت.

ولــی جناب شاهزاده در جهان سياست( رآليستی) نمی شود بروی

اما،اگر،شايد بسنده کرد. همانگونه که ميدانيد دموکراسی در تمام جهان نسبی است.

ما در ايران بدنبال يک حداقل دموکراسی هستيم که از آن نيز محروم می باشيم. در واقع هنوز

قانون يا تئوری ماکياولی در جهان حاکم است. ما بايد تلاش کنيم در اين جهان

ماکياوليزم توانمند باشيم. جهانی که هوش برتر در آن پيشرو است.

انگلـيـس ستيزی . جهانی شدن ( گلوباليزيشن)

نکته ديگر که بايد به آن اشاره کنم در واقع خطاب به انگليس ستيزان و اندکی غرب ستيزان است.

يک مسئله مانند زخم کهنه ايی در ايران جا افتاده است که هر چه ميکـِشيم از دست انگليس می کشيم.

يا اينکه آخوند ها انگليسی هستند و از اين حرفها. ( خود من نيز همينطور فکر ميکردم)

شايد هم اين حرفی که ميزنند درست باشد. ولی همين انديشه بود که ايران را ساليان درازی به عقب

انداخت.

اگر ايرانيان مستقيماً با انگليس همکاری ميکردند انگليسی ها هيچگاه برای پيشبرد اهدافشان متوسل

به آخوندها نمی شدند. يعنی درست همانجايی که مردم عام برای زندگی روزمره شان از آب خوردن

تا دستشوی رفتن از فتوای آخوندها فرمان می بردند. همانهايی که شاه مجبور بود از ترس اتهام

مراجع شيعه به مردم ايران بگويد که آری امام زمان او را از افتادن نجات داد.

آری ، اين واقعيت تلخ جامعه ما بوده و هست.

همانگونه که اندکی در متن بالا بدان اشاره کردم کلّه شقی ملّی عامل بسياری از درماندگيها

ميشود. اگرهر کشور ديگری جای انگليس بود همان کاری را ميکرد که انگليس کرد.

ما تلاش نکرديم که مشکل را در خودمان جستجو کنيم. يا ما بايد گذشته را فراموش کنيم يا اگر

نه پس درست تحليل کنيم. اينکه انگليسيها کشور گشايی کردند درآن شکّی نيست.

همان کاری که نادرشاه با هند کرد.

باز انگليستان کشور به آن کوچکی جای تحسين دارد که از کانادا تا استراليا گرفته به آنها

تعلق دارد و زبان خود را گسترش دادند. از مصر تا ناکجاآباد دست ايران بود ولی نه تنها

زبان فارسی ( درآن زمان زبان پهلوی) را گسترش نداديم بلکه زبان فارسی را

همراه با قسمتهايی بزرگی از سرزمين پارسائيان (ايران) ازدست داديم. بايد واقگرا و انتقاد

پذير باشيم. گويند يکی از راههای پيشرفت، پذيرش مردانه شکست است. همانند آلمان و ژاپن

امروزی باوجود فشارهای سنگين قراردادهای پس از جنگ جهانی دوم توانستند به غولهای صنعتی

تبديل شوند.

آری ،مطيع و پذيرای شکست اما با عظمی راسخ پيش بسوی جامعه ايی صنعتی و

دمکرات. از نو ساختن و به دمکراسی و تساوی حقوق ارج نهادن را آموخت و آموزش داد.

با هر ايرانی حرف بزنيم از کوروش می گويد. درست. اما بايد هر ازيک ما از خودمان بپرسيم ما چه

کرديم. اگر کوروش مايه افتخار ايران و جهان است به يقين اين نسل مايه شرم کورش و جهان خواهد بود. متاسفانه امروزه نگرشهای منفی ملی به جريانات تاريخی سبب بيراه رفتن نسلی

به تاريکی فکری ميشود که خود مشکل ديگری می آفريند.

مثلاً مغولها به چنگيزخان افتخار ميکنند که جهان را فتح کرده است و آن را جزء افتخارات

ملّی ميدانند. عربها به کشتار سپاه اسلام افتخار می کنند. هر چه بيشتر در اين باتلاق تاريخ

پيشروی کنيم بيشتر در ژرفای آن فرو می رويم.

به نسل امروز بايد آموخت کار خوب را بايد ستايش کرد و کار زشت و ناپسند را نکوهش کرد.

به کوروش بايد آفرين گفت ولی نادر شاه را نکوهش کرد. تا بـــتــوانــيـم يـک

د مـــــــــوکراسی نسبی در ايران برقرار کنيم.

من به شخصه دشمن دانا را بر دوستان نادان ترجيح ميدهم . همانگونه که بزرگان و شعرای

ايران گفتند. لااقل دشمن دانا بلندم می کند مانند آن دوست نادان برزمينم نمی زند.

امروزه ديگر صحبت از کشور آمريکا يا انگليس نيست. امروز بايد به نسل جوان و آينده ايران

آموزش داد که اين کارتل ها و کنسرهای غول پيکر اقتصادی هستند که حکم ميرانند نه کشورها.

کارتل ها و ابرسرمايه ها مرزهای جغرافيايی را درمی نوردند و آنها را ازميان برميدارند.

در واقع بزرگترين انترناسيوناليستها خود آنها هستند. برای آنان اين مهم نيست که

تو ايرانی هستی يا چينی، مهم آنست اگر غذا می خوری مـِکدونالد باشد، چه در چين آن را

بخوری چه در اروپا يا آفريقا پول آن به يک شماره حساب ختم می شود. تويوتا بخری

چه در اروپا يا آسيا پول آن يکجا ختم ميشود. مشتری نيز برای آنان خداست. نژاد و رنگ

خريدار برای آنان اهميت ندارد. از سيگار گرفته تا ماشين و.....

پس بياييم در دايره واماندگی خود نچرخيم.

يک واژه عربی در ايران که به غلط هم جا افتاده واژه اسـتـعـمار است. خيلی گمان ميکنند

که بهرکشی از از کشور ديگر است. در واقع استعمار از مصدر فعل عـَمـَرَ میآيد و واژه

عمران از اين واژه سرچشمه ميگيرد. استعمار بمعنی آبادانی را طلبيدن است.

تا تفهيم غلط آن واژه تمام راه اقتصادی را هم به غلط پيموديم.

کره جنوبی ،تايوان و ساير ببرهای کوچک اقتصادی آسيا نمونه های بسيار آشکار و بارزی

هستند که راه درست خود را يافتند. با همکاری همان کشورهای به اصطلاح غارتگر بکجا رسيدند،

آری، به استعمار (آبادانی و پيشرفت) رسيدند.

اين افکار پوسيده را بايد بدور ريخت که آنها مي آيند که ايران را غارت کنند. اگر بنای

غارت بود آخوند ها بهتر از همه در غارت کردن مهارت دارند و باج بهتری ميدهند.

پرسش من از برخی از اين آقايان اين استکه گمان ميکنيد سرمايه دار داخلی از رفسنجانی گرفته

تا بقيه چکار ميکنند؟ پول و ثروت آنها برای گسترش صنعتی ايران در جريان است؟

يا اينکه در بانکهای خارجی پس انداز شده است. در فرار سرمايه و ثروت ملّی دست تمام

شرکتهای خارجی را هم از پشت بسته اند.

برای من ايرانی صد رحمت به آن سرمايه گذار خارجی که چرخه صنعتی ايران را بحرکت

درمی آورد و هزار کار و شغل جديد در کشور ايجاد ميکند.

ما را از صنايع مونتاژ ترساندند ولی اکنون تمام صنايع مونتاژ رده پايين پژو و صنايع ساير

کشورهای ديگر که هيچکدام استاندارد جهانی ندارد جايگزين آن شد.

تا زمانيکه ايرانيان کج انديش و در دايره سنت مذهبی باقی بمانند، خود عامل غارت خودشان

هستند.

بايد پذيرفت که جهان بر اثر ارتباطات و مناسبات اقتصادی بهم نزديکتر و پيوسته تر ميشود.

خاورميانه از نظر دمُکراسی و آزادی زنان و غيره عقب مانده ترين در جهان است.

بيشتر شامل حال کشورهای اسلامی میشود. صدالبته جای شرم است که نام ايران درفهرست

کشورهای عقب مانده اسلامی هست.

طرح همتراز سازی خاورميانه با جهان آزاد بايد با شتاب بسيار زيادی صورت پذيرد.

در اينجا نمی خواهيم خرده گير باشيم و هی مته به خشخاش بگذاريم.

ما ايرانيان دو راه بيشتر ندارم يا بايد نظم نوين جهانی را بپذريم و به پيشرفت صنعتی نائل آييم

يا اينکه در دايره درماندگی خود که براثر ملّی گرايی با تعصب خشک و فرهنگ دوگانه که آفريده ايم

درجا بزنيم. الـــبته اين راه هم ديگرمانند گذشته نيست. در جهان امروز کارتلهای جهانی

کشورهای ديگر را وادار به پذيرش نظم نوين جهانی ميکنند.

دموکراسی را در ايـران بايد ازکجا آغاز نمود؟

اين مهمترين نکته پيش روی ما و نسل نوين ايران است. از کجا شروع کنيم؟

دمکراسی پس از آنکه بهای آن با نرخ گران پرداخت شد که ايرانيان آنرا تا کنون پرداخت کرده

و گوياهنوز مقداری ديگر نيز از قسط آن باقیمانده که پرداخت شود.

بهرحال پس آنکه مردم ارزش دمکراسی را دانستند و می خواهند آنرا دارا باشند، از کجا بايد

شروع کنند ؟

دموکراسی از آموزش در کودکستان ها شروع می شود و با آموزش و پرورش گسترش

می يابد دمکراسی از سوار شدن و پياده شدن اتوبوسها گرفته تا برخورد در اماکن عمومی

شروع ميشود.

دمکراسی با واژه ها آغاز می شود. چگونه سخن گفتن. احترام و رعايت حقوق ديگران.

رعايت آزادی شخصی ديگران. بايد از پـايه شروع کرد.

دمکراسی از کنترل پداران خودخواه و اعمال زورآنها در درون خانواده ها آغاز ميشود.

وگرنه تمرين دمکراسی برای نسلی که يک عمر در محيط ديکتاتورپرور خانواده که

مجموع جامعه ايران ما را تشکيل ميدهند، کاری است بيهوده. زيرا ساختار شخصيتها

ديگر قالب خورده است.

برای اجرا و احياء دموکراسی مجريان و محافظان سخت و انعطاف ناپذير لازم است.

يک نمونه بارز از نيکی و کاربُرد واژهای نيک که در ايران دمکرات پيش از اسلام

موجود بود، امروز قسمتی از آنرا ميتوان يافت.

مدتی پيش با يکی ازدانشجويان رشته جامعه شناسی آلمان صحبتی داشتم که فارسی نيز صحبت ميکرد.

گمان کردم که فارسی را در ايران آموخته ولی اينگونه نبود.

ايشان فارسی را از پارسائيان و زرتشتيان هند که بيشتر در بمبئی هند ساکن هستند، آموختند.

ايشان می گفتند که اين ايرانيان پاکی خود را حفظ کردند و ايران را پس يورش اعراب

بسوی هند ترک کردند.

اين عده بمبئی را آباد کردند و تقريباً تمام روشنفکران و رده های بالای بمبئی در دست آنان

است. جالب تر آنکه به بحث ما هم مربوط ميشود اين بود که اديان ديگر در هند اعتقاد عجيبی

به درستکاری و رفتار پارسائيان دارند.

آری چه زيباست ، زيبايی ها را دوست داشتن. چه زيباست به انسانها بدور از رنگ پوست

و نژاد آنها و حتی انديشه آنها، به آنها احترام گذاشتن.

همين انديشه در افکار کوروش سردار بزرگ ايرانی بود که هيچگاه نپرسيد يهوديان چه دينی دارند

و آنها را از اسارت و بردگی رهانيد. آيا اين مايه غرور و شرف والای انسانيت نيست؟

آيا اين انديشه اساس و شالوده حقوق بشرنيست؟

هدف ترويج فلسفه يا دين زرتشت نيست بلکه بازيابی و شناخت نوعی انديشه و رفتار فوق مدرن

که درآن زمان جزء فرهنگ همگانی کل جامعه بود.

در ضمن جدايی دين از دولت در جای خود هميشه محفوظ می ماند.

سيا ست خارجه ايران آينده و ارتباطات جهانی

اشاره ايی کوتاه ميکنم به اساس و بنيان مناسبات خارجی . بهتر بگويم مناسبات جهانی.

دولت هر سرزمينی اگر اساس روابط جهانی را نداند و يا بداند و آنرا نديده انگارد به يقين

حکم سرنگونی خود را صادر کرده است. اساسی ترين شالوده روابط جهانی ،آزاد بودن حوزه

اختيارات سرمايه در فراسوی مرزهای جغرافيايی ميباشد.

بطور مثال اگر شرکتهای دولتی يا خصوصی فرانسه در آلمان شرکتی را درآمريکا که توان مالی ندارد

با خريد آن مالک ميشوند. پس بايد انتظار آنرا داشته باشند که شرکت آمريکايی بتواند آزادنه شرکتی

را در فرانسه چه دولتی که خود را منوپل کرده،چه خصوصی خريداری کند. اين ذات سرمايه آزاد

است. ملی و غير ملی هم نمی شناسد. در مقياس بزرگتر هم ديديم که دولت سوسيال دمکرات پيشين

آلمان همراه با فرانسه قصد داشتند بگونه ايی مقابل جهانی شدن و تا حدودی در برابر آمريکا هم بايستند. اين اتحاد پنهان نتوانست دربرابر اَبـَرکارتلها ايستادگی کند. در جنگ آمريکا با عراق هم خودشان را دخالت نداده بودند. بخوبی ديديم که چگونه اتحاد آنها درهم پاشيد و دچار نابسمانی های

شديد اقتصادی شدند. همانها اکنون در برابر مشکل اتمی ايران متحد آمريکا شدند.

اينجاست که بايد حساب کار دست ما آيد. اينجاست که بايد به نسل آينده آموزش دهيم که فرضاً

در کنار شرکت مخابرات ايران يا آلمان اگر شرکت آمريکايی يا انگليسی خدمات ارزانتری ارائه

ميدهد، نبايد در برابر آن بايستی. تجارت جهانی جاده يکطرفه نيست و اجازه انحصار در

برابر رقابت آزاد سرمايه نمی دهد. اينجاست که می گويم خطای سياستمداران گذشته ايران را

تکرار نکنيم. وقتی ما بدانيم اين موضوع اساس سياست جهانی را تشکيل ميدهد بنابراين

تا حدود زيادی مشکلات ما برطرف خواهد شد.چه از داخله چه خارجه.

يعنی آن راه آهن خط سياست خارجه و داخله ما کاملاً مشخص است. خارج از اين ريل حرکت

کردن همانا و به دره ورشکستگی و رکود افتادن همانا.

اقتصاد جهانی اينگونه حرف خود را ميزند. بايد آنرا درک کرد و در سطح جامعه تفهيم کرد.

اينکه رژيم آينده چه نام و مشخصاتی دارد مهم نيست.

دولتهی مدرن ا در جهان امروز ديگر حکومت نمی کنند بلکه مجريان کارتلهای صنتعی می باشند و

وظيفه تنظيم ارتباطات آنان را در درون و برون دارند.

سخن کوتاه کنم.

در پايان اميدوارم منظورم را خوب رسانده باشم. ما شرايط سخت جهانی را در پيش داريم.

زيرا ايران هميشه بخاطر موقعيت حساس جغرافيايی ومنابع زيرزمينی که دارا است،

زير فشارهای گوناگون بوده و می باشد.

همسايگی با روسهای فرصت طلب و عقب مانده اين مشکل را دو چندان کرده است.

اين فکر در ايران که هر کس اين آخوندها را بر سر کار آوُرد خود نيز آنرا برميدارد

خوب جا افتاده است و بهمين خاطر اقدام اساسی سرنگونی از نيز از آنها ديده نمی شود.

در صورتيکه خود ملّت نيز در آوردن اين ديو صفتان سهيم هستند.

پس بنابراين بايد هر دو آنها در سرنگونی آن سهيم باشند. يعنی يک فشار از بيرون و

فشار ديگر از درون تا ريشه آنها کـَنده شود.

در پايان يک معادله رياضی سياسی مطرح ميکنم (پيشتر هم مطرح کرده بودم)

موضوع سرنگونی رژيم آخوندی 10 سال به عقب افتاد. مارگارد تاجر نيز پس يورش نخست

آمريکا به عراق که کار را تمام نکرد و بعقب نشست، اعتراض کرده بود. ايشان گفته بودند که

بهتر بود آمريکا همانجا کار را تمام ميکرد. (همانجائيکه بعدش صدام در شمال و جنوب مانند

ريگ آدم کشت) يعنی بعدش نوبت ايران بود. ولی چند سال بعد دوباره به عراق يورش آورد

و سپس صدام را با بهای بسيار سنگينتری سرنگون ساخت.

حال اگر در 10 سال پيش آمريکا با نيروی نظامی اين رژيم را سرنگون می ساخت،

(يعنی همانکاری که امروز خواهان آن است) آيا بنظر شما 10 سال ايران کمتر غارت نمی شد؟

خود يک رقم پيدا کنيد که در عرض 10 سال چقدر ايران غارت شد؟ چقدر برخيها سود بردند؟

به اميد آزادی ايران. به اميد يک زندگی آزاد در سايه دمکراسی در ايران.

پاينده ايران.

20 آپريل 2006 جعفرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 18  توسط jnik  |